+ - x
 » از همین شاعر
 به تار عاشقی بندم خدايا
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 دل بیمار و خسته ای دارم
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 ز خامی عشق ناميدم هوس را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قدت طوبی، رخت ماه تمام است
بناگوشت سحر، زلف تو شام است
برهمن زادۀ کرده اسيرم
شده عمری که وردم رام رام است
نظر بازان نمايند صيد خوبان
که حلقه های چشمشان چو دام است
ندارم تاب وصل مهوشان را
مرا از دور با خوبان سلام است
به يار خويش ياران همجوارم
به جايش رفتنم از راه بام است
کدامين بی ادب چوشيده باشد
مربای لبانت بی قوام است
تمام مردم اين عصر گويند
که صوفی عشقری شيرين کلام است
سوادش خالی از املا و انشاست
دريغا عشقری شخص عوام است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *