+ - x
 » از همین شاعر
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 زين پرسيدنم نباشد گناه من کو خطای من چه
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 شکست دل صدا دارد، ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا زياد محبت به خوبرويان است
چو بت پرستمشان تا که در تنم جان است
ز چشمه سار دلت قطرۀ به ديده رسان
که در خواص يقين دان چو آب حيوان است
به دردمند محبت دگر علاجی نيست
تحملی اگرش هست درد درمان است
به دوش حيدری ما تو بار ناز منه
که گشته از غم تو چون هلال و کمجان است
ستم شعار مرا اينقدر بگو دربان
فتاده عشقری در پشت در بگريان است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *