+ - x
 » از همین شاعر
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 زين پرسيدنم نباشد گناه من کو خطای من چه
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۶

به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
رسد تا دور ما ديوار اين ميخانه ميريزد
گرفتی چون پی مجنون ز رسوايی مرنج ای دل
که دايم سنگ طفلان بر سر ديوانه ميريزد
بياد شمع رخسار که ميسوزد دل زارم
که امشب بر سرم از هر طرف پروانه ميريزد
زليخا گر برون آرد ز دل آه پشيماني
ز پای يوسف زندانيش زولانه ميريزد
شود هرکس به کوه عشقبازی پيرو فرهاد
به روز جانفشانی خون خود مردانه ميريزد
رسانی بر من ای مشاط تا زنار خود سازم
ز زلف يار هر تاری که وقت شانه ميريزد
اگر سيم و زر عالم به دست عشقری افتد
شب دعوت به پيش پای آن جانانه ميريزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *