+ - x
 » از همین شاعر
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 در طریق عشق خام افتاده ام
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
از قيد ريش و شانه و دستار بگذرد
هرکس که پيش ابروی خوبان کند سجود
از کفر و دين و سبحه و زنار بگذرد
بر من جفا و جور مکن بيوفا مباش
کين رنگ و رويت ای گل بيخار بگذرد
آتش فتد به دل چو ز پيش نظر مرا
آن گل پسر به جامهٔٔ گفتار بگذرد
دنبال هر شبی سحری آفريده اند
اين روز بينوايی و ادبار بگذرد
شد خاک عشقری به سر راه انتظار
در آرزوی آنکه مگر يار بگذرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *