+ - x
 » از همین شاعر
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 رميده آرزوهايم ز آغوش

۳.۸
امتیاز: ۳.۸ | مجموع آراء: ۵

شيرين گذشت و خاک ورا باد ميبرد
خسرو هنوز رشک ز فرهاد ميبرد
در بين سينه ام شده چندی که ميتپد
بازم کجا همين دل ناشاد ميبرد
ناصح بکوی لاله رُخان خود نميروم
ما را اجل به خانهٔٔ صياد ميبرد
چنديست قطع کرده ز سويم پيام خويش
ما را مگر کَمک کَمک از ياد ميبرد
گر صورت ترا بفرستم سوی هرات
يکباره هوش از سر بهزاد ميبرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *