+ - x
 » از همین شاعر
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار

۳.۸
امتیاز: ۳.۸ | مجموع آراء: ۶

شکست دل صدا دارد، ندارد؟
محبت موميا دارد، ندارد؟
بپرسيد ای حريفان از مسيحا
که درد ما دوا دارد، ندارد؟
اللهی من ز دست و پا فتادم
ره عشق انتها دارد، ندارد؟
ز بازار نکورويان بپرسيد
که جنس دل بها دارد، ندارد؟
به غير از ديدن روی نکويان
دل ما مدعا دارد، ندارد؟
نماز عاشقان ای مفتی عشق
نفرمودی قضا دارد، ندارد؟
ببين جانا اطاق عشقری را
که نقش بوريا دارد، ندارد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *