+ - x
 » از همین شاعر
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
موج این گوهر نمی دانم چه پهلو زد مرا
عمرها شد آتشم افسرده است ما نفس
خنده ها بسیارکردیم گریه آموزد مرا
زان همه حسرت که حرمان باغبارم برده است
می زند دامن نمی دانم کی افروزد مرا
محرم آن شعله خویم جانب دیرم مخوان
عالمی را جمع سازم هرکه بدوزد مرا
حرف لعل اوخموشم کردبیدل عمرهاست
گبر دارد رو به محرابی که می سوزد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *