+ - x
 » از همین شاعر
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تو را
ناله می خوانم بلندیهای مضمون تو را
شام پرورد غمم با صبح اقبالم چه کار
تیره بختی سایهٔ بید است مجنون تو را
خاکهای این چمن می بایدم بر سر زدن
بسکه گل پوشید نقش پای گلگون تو را
ساز محشر گشت آفاق از نگاه حیرتم
در نی مژگان چه فریاد است مفتون تو را
شور استغنا برون از پرده های عجز نیست
رشتهٔ ما سخت پیچیده ست قانون تو را
فهم یکتایی ست فرق اعتبارات دویی
عمر ها شد خوانده ام برخویش افسون تورا
هرچه می بینم سراغی از خیالت می دهد
هردو عالم یک سر زانوست محزون تورا
ای دل دیوانه صبری کز سویدا چاره نیست
دیدهٔ آهو فرو برده ست هامون تو را
بیدل آزادی گر استقبال آغوشت کند
آنقدر وا شو که نتوان بست مضمون تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *