+ - x
 » از همین شاعر
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
برگ بیدی فرش کردم خانهٔ دیوانه را
مطلبم از می پرستی تر دماغیها نبود
یک دو ساغر آب دادم گریهٔ مستانه را
دل سپندگردش چشمی که یاد مستی ش
شعلهٔ جواله می سازد خط پیمانه را
التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل
سیل شد تردستی معمار این ویرانه را
تاکنم تمهید آغوشی دل از جا رفته است
درگشودن شهپر پرواز بود این خانه را
عالمی را انفعال وضع بیکاری گداخت
ناخن سرخاری دلها مگردان شانه را
هر سیندی گوش چندین بزم می مالد به هم
خوابناکان کاش از ما بشنوند افسانه را
حایل آن شمع یکتایی فضولیهای تست
از نظر بردار چون مژگان پر پروانه را
آگهی گر ریشه پرداز جهانی می شود
سیر این مزرع یکی صد می نماید دانه را
حق زنار وفا بیدل نمی گردد ادا
تا سلیمانی نسازی سنگ این بتخانه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *