+ - x
 » از همین شاعر
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
ز حیرت بر شکست رنگ بستم عجزنالی را
فروغ صبح رحمت طالع است از روی خوشخویی
ز چین بر جبهه لعنت می کشد خط بد خصالی را
پر پرواز آتشخانه سوز عافیت باشد
ز خاکستر طلب کن راحت افسرده بالی را
جهان در گرد پستی منظر جمعیتی دارد
ز عبرت مغربی کن طاق ایوان شمالی را
نظرها ذرهٔ خورشید حسنند، ای حیا رحمی
مگردان محرم آن جلوه آغوش نهالی را
عیان است از شکست رنگ ما وضع پریشانی
چه لازم شانه کردن طرهٔ آشفته حالی را
خزان اندیشی از فیض بهارت بیخبر دارد
جنون تاراج مستقبل مگردان نقد حالی را
خمستان جنونم لیک از شرم ضعیفیها
نیاز چشم مستی کرده ام بی اعتدالی را
تمیز خوب و زشت از فیض معنی باز می دارد
تماشا مشربی آیینه کن بی انفعالی را
به این خجلت که چشمم دور از آن در خون نمی بارد
عرق خواهد دمانید از جبینم بر شکالی را
سر بی مغز لوح مشق ناخن می سزد بیدل
توان طنبور کردن کاسهٔ از باده خالی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *