+ - x
 » از همین شاعر
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
که خونها می خورد تا شیر می گردد سفید اینجا
مقیم نارسایی باش پیش از خاک گردیدن
که سعی هردوعالم چون عرق خواهد چکید اینجا
محیط از جنبش هر قطره صد توفان جنون دارد
شکست رنگ امکان بود اگر یکدل تپید اینجا
گداز نیستی از انتظارم برنمی آرد
ز خاکستر شدن گل می کند چشم سفید اینجا
ز ساز الفت آهنگ عدم در پرده ی گوشم
نوایی می رسدکز بیخودی نتوان شنید اینجا
درین محنت سرا آیینهٔ اشک یتیمانم
که در بی دست و پایی هم مرا باید دوید اینجا
کباب خام سوز آتش حسرت دلی دارم
که هرجا بینوایی سوخت دودش سرکشید اینجا
نیاز سرکشان حسن آشوبی دگر دارد
کمینگاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا
تپشهای نفس ز پرده ی تحقق می گوید
که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا
بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل
که بی سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *