+ - x
 » از همین شاعر
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 موج پوشید روی دریا را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
همه به پیش خودیم اما سرابهای ز دور پیدا
فسون و افسانهٔ تو و من فشاند بر چشم وگوش دامن
غبار مجنون به دشت روشن چراغ موسی به طور پیدا
در آمد و رفت محوگشتیم و پی به جایی نبردکوشش
رهی که کردیم چون نفس طی نشد به چندین عبور پیدا
به فهم کیفیت حقیقت که راست بینش کجاست فطرت
بغیر شکل قیاس اینجا نمی کند چشم کور پیدا
به پا ز رفتار وارسیدن به لب زگفتار فهم چیدن
به پیش خود نیزکس نگردید جز به قدر ضرور پیدا
چو آینه صد جمال پنهان ز دیدهٔ بی نگه مبرهن
چو صبح چاک هزارکسوت ز پیکر شخص عور پیدا
اشارهٔ دستگاه خاقان ، عیان ز مژگان موی چینی
گشاد و بست در سلیمان ز پردهٔ چشم مور پیدا
کمان افلاک پر بلندست از خم بازوی تضنع
بس است اگرکرد خط کشیدن زکلک نقاش زور پیدا
چکیدن اشک ناله زا شد ز سجدهٔ دانه ریشه وا شد
فتادگی همت آزما شدکه عجزگم شد غرور پیدا
نیاز و نازکمال و نقصان ز یکدگر ظاهر و نمایان
ذکور شد از اناث عریان اناث شد از ذکور پیدا
بهم اگر چشم باز گردد قیامت آیینه ساز گردد
کز اعتبارات جسم خاکی چو عبرتیم از قبور پیدا
ملایمت چون شود ستمگر ز هر درشتی ست سختروتر
چو آب از حد برد فسردن نمی شود جز بلور پیدا
گذشت چندین قیامت اما در تن نیستان بی تمیزی
ز پنبهٔ گوشهای غافل چو نی گره کرد صور پیدا
ز انقلاب مزاج اعیان به حق امان بردن ست بیدل
علامت عافیت ندارد چوگردد آب از تنور پیدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *