+ - x
 » از همین شاعر
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

موج پوشید روی دریا را
پردهٔ اسم شد مسما را
نیست بی بال اسم پروازش
کس ندید آشیان عنقا را
عصمت حسن یوسفی زد چاک
پردهٔ طاقت زلیخا را
می کشد پنبه هرسحرخورشید
تا دهد جلوه داغ دلها را
جاده هرسوگشاده است آغوش
که دریده ست جیب صحرا را
شعلهٔ دل ز چشم تر ننشست
ابر ننشاند جوش دریا را
آگهی می زند چوآیینه
مُهر بر لب زبان گویا را
قفل گنج زر است خاموشی
از صدف پرس این معما را
بیدل ار واقفی ز سرّ یقین
ترک کن قصهٔ من وما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *