+ - x
 » از همین شاعر
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 موج پوشید روی دریا را
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا

ساقی امشب چه جنون ریخت به پیمانهٔ هوش
که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا

محو او گشتم و رازم به ملاء توفان کرد
هست حیرانی عاشق لب گویا، گویا

داغ معماری اشکم که به یک لغزیدن
عافیتها شد ازین آبله برپا، برپا

درد عشقم من و خلوتگه رازم وطن است
گشته ام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا

نذر آوارگی شوق هوایت دارم
مشت خاکی که دهد طرح به صحرا، صحرا

دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب
ای سر موی تو سرکوب ختنها تنها

دور انسان به میان دو قدح مشترک است
تا چه اقبال کند جام لدن یا دنیا

تا تقاضا به میان آمده، مطلب رفته ست
نیست غیر از کف افسوس طلبها، لبها

بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
کار امروز کن امروز، ز فردا، فردا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *