+ - x
 » از همین شاعر
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
تو جلوه داری و روپوش کرده ای ما را
ز خود تهی شدگان گر نه از تو لبریزند
دگر برای چه آغوش کرده ای ما را
خراب میکدهٔ عالم خیال توایم
چه مشربی که قدح نوش کرده ای ما را
نمود ذره طلسم حضور خورشید است
که گفته است فراموش کرده ای ما را؟
ز طبع قطره نمی جزمحیط نتوان یافت
تو می تراوی اگر جوش کرده ای ما را
به رنگ آتش یاقوت ما و خاموشی
که حکم خون شو و مخروش کرده ای ما را
اگر به ناله نیرزیم ، رخصت آهی
نه ایم شعله که خاموش کرده ای ما را
چه بارکلفتی ای زندگی که همچو حباب
تمام آبله بر دوش کرده ای ما را
چوچشم چشمهٔ خورشید حیرتی داریم
تو ای مژه ز چه خس پوش کرده ای ما را
نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل
کجاست عبرت اگرگوش کرده ای ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *