+ - x
 » از همین شاعر
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را
ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه ام ناگزیر طاقت
که هرچه زین کاروان گران شد به دوشم افکند بار خودرا
به عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش وکم ز غفلت
توگر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمارخود را
ز شرم مستی قدح نگون کن ، دماغ هستی به وهم خون کن
تو ای حباب از طرب چه داری پر از عدم کن کنار خود را
بلندی سر به جیب هستی ، شد اعتبار جهان هستی
که شمع این بزم تا سحرگاه زنده دارد مزار خود را
به خویش اگر چشم می گشودی ، چوموج دریاگره نبودی
چه سحرکرد آرزوی گوهرکه غنچه کردی بهار خود را
تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این که غنچه مانی
فسرد خودداریت به رنگی که سنگ کردی شرار خود را
قدم به صد دشت و درگشادی ، ز ناله درگوشها فتادی
عنان به ضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را
وداع آرایش نگین کن ، ز شرم دامان حرص چین کن
مزن به سنگ ازجنون شهرت چونام عنقا وقار خود را
اگر دلت زنگ کین زداید خلاف خلقت به پیش ناید
صفای آیینه شرم داردکه خرده گیرد دچار خود را
به در زن از مدعا چوبیدل زالفت وهم پوچ بگسل
بر آستان امید باطل ، خجل مکن انتظار خود را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *