+ - x
 » از همین شاعر
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
فریادکزین قافله بردند جرس را
دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
ازکسب یقین عشق توان کرد هوس را
هر دل نبرد چاشنی داغ محبت
این آتش بی رنگ نسوزد همه کس را
رفع هوس زندگی ام باد فناکرد
اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را
آزادی ما سخت پرافشان هوا بود
دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را
تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان
اینجاست که عنقا ته بال است مگس را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *