+ - x
 » از همین شاعر
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
ریگ زیر آب خنداند شرار سنگ را
گردل ما یک جرس آهنگ بیتابی کند
گرد چندین کاروان سازد شکست رنگ را
شوخی مضراب مطرب گر به این کیفیت است
کاسهٔ طنبور مستی می دهد آهنگ را
می شود دندان ظلم ازکندگشتن تیزتر
اره بی دانه چون گردد ببرد سنگ را
درحبات و موج این دریاتفاوت بیش نیست
اندکی باد است در سر صاحب اورنگ را
یک شرررنگ وفا ازهیچ دل روشن نشد
شمع خاموشی ست این غمخانه های تنگ را
وهم می بالد در اینجا، عقل کو، فطرت کدام
مزرع ما بیشترسرسبز دارد بنگ را
برق وحشت کاروان بی نشانی منزلم
در نخستین گام می سوزم ره و فرسنگ را
عاقبت از ضعف پیری نالهٔ ما اشک شد
سرنگونی برزمین زد نغمهٔ این چنگ را
سیر باغ خودنماییها اگر منظور نیست
سبزهٔ بام و در آیینه می دان زنگ را
گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی
کارها با خود فتاد آخرمن دلتنگ را


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

صادق شاه حكیمی:

واقعيت چنانچه خود بيدل بزرگ فرمود( سير فكرم آسان نيست كوهم و كتل دارم) غزليات بيدل خيلي عالي و پرمحتوا ميباشد و خواننده و شنونده را لذت ميبخشد




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *