+ - x
 » از همین شاعر
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
صدای نان شکستن گشت بانگ آسیا اینجا

اگر بااین نگویی هاست خوان جود سر پوشش
ز وضع تاج بر کشکول می گرید گدا اینجا

فلک در خاک پنهان کرد یکسر صورت آدم
مصور گرده ای می خواهد از مردم گیا اینجا

عیار ربط الفت دیگر از یاران که می گیرد
سر و گردن چو جام و شیشه است از هم جدا اینجا

جهان نا منفعل گل کرد، اثر هم موقعی دارد
عرق واری به روی کس نمی شاشد حیا اینجا

ز بی مغزی شکوه سلطنت شد ننگ کناسی
به جای استخوان گه خورده می گردد هما اینجا

که می آرد پیام دوستان رفته زین محفل
مگر از نقش پایی بشنویم آواز پا اینجا

غبار صبح دیدی شرم دار ز سیر این گلشن
ز عبرت خاک بر سر کرده می آید هوا اینجا

اگر در طبع غیرت ننگ اظهار غرض باشد
کف پا می کند سرکوبی دست دعا اینجا

طرب عمری ست با ساز کدورت بر نمی آبد
سیاهی پیشتاز افتاد از رنگ حنا اینجا

روم در کنج تنهایی زمانی واکشم بیدل
که از دلهای پر در بزم صحبت نیست جا اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *