+ - x
 » از همین شاعر
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
تبسم های گندم چین دامن گشث آدم را
حوادث کج سرشتان را نبخشد وضع همواری
بود مشکل کشاکش ازکمان بیرون برد خم را
ز جرأت قطع کن گر مرد میدانگاه تسلیمی
که تیغ اینجا برشها می شمارد ریزش دم را
سراغ از هرچه گیری بی نشانی جلوه ها دارد
غبار وحشتی از بال عنقاگیر عالم را
ز تحریک مژه بر پرده های دیده می لرزم
که نوک خامه ازهم می شکافد صفحهٔ نم را
اگر ازگرد راهت چشم آهو سرمه بردارد
تحیر همچوتار شمع سوزد جوهر رم را
درین محفل ندارد عافیت وضع ملایم هم
اگربستروگربالین همان زخم است مرهم را
به چشم شوخ تاکی عیب جوی یکدگربودن
مژه برهم زنید وبشکنید آیینهٔ هم را
درین گلشن نقابی نیست غیر از شرم پیدایی
به عریانی همان جوش عرق پوشید شبنم را
کج اندیشان ندارند آگهی از راستان بیدل
ز انگشت است یک سر میل کوری چشم خاتم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *