+ - x
 » از همین شاعر
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
زخم دل چندین زبان داده ست پیغام مرا
بی نشانی مقصدم اما سراغ ما و من
جامه ای دارد که پوشیده ست احرام مرا
عمرها شد در فضای بی نشان پر می زنم
آشیان در عالم عنقاست اوهام مرا
در غبارگردش رنگم خرام نازکیست ؟
اندکی از خویش رو تا بشمری گام مرا
پردهٔ چشمم به برق حسرت دیدارسوخت
انتظار آخر مقشرکرد بادام مرا
قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمع
جز غم آغاز داغی نیست انجام مرا
اوج اقبالم حضوپک نفس راحت بس است
سایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا
از سواد فقرگرد سرمه رنگ آورده ام
چشم اگر داری چراغ خانه کن شام مرا
نشکند رنگی که گلزاری نپردازد ز من
کلک نقاش است ساقی گردش جام مرا
حلقهٔ چشمی به راه انتظار افکنده ام
پر میفشان ای مژه تا نگسلی دام مرا
قاصد حسرت نصیبان وفا پیداست کیست
بخت برگرددکه خواند بر تو پیغام مرا
چارهٔ سودای من بیدل ز چشم یار پرس
عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *