+ - x
 » از همین شاعر
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
تار و پود کفنت موی سفید است اینجا

ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیست
رم برق نفسی چند نشید است اینجا

جلوه بیرنگی و نظاره تماشایی رنگ
چمن آراست قدیمی که جدید است اینجا

نقشی از پردهٔ درد ا ست گشاد دو جهان
هر شکستی که بود، فتح نوید است اینجا

غنچهٔ وا شده مشکل که دلی نگشاید
بستگی چون رود ازقفل، کلید است اینجا

مرگ تسکین ندهد منتظر وصل تو را
پای تا سر زکفن چشم سفید است اینجا

تخم گل ریشه طراز رگ سنبل نشود
هم درآنجاست سعید آنکه سعید است اینجا

مگذر از رنگ که آیینهٔ اقبال صفاست
دود بر چهرهٔ آتش شب عید است اینجا

جهد تعطیل صفت نقص کمال ذاتست
یا بگو یا بشنو گفت و شنید است اینجا

در جنون حسرت عیش دگراز بیخبری ست
موی ژولیده همان سایهٔ بید است اینجا

زین چمن هر رگ گل دامن خون آلودی است
حیرتم کشت ندانم که شهید است اینجا

بوی یأًس از چمن جلوهٔ امکان پیداست
دگر ای بیدل غافل چه امید است اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *