+ - x
 » از همین شاعر
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
ناتوانی سخت افشرده ست نبض جاده را
وصل نتواند خمار حسرت دلها شکست
کم نسازد می کشی خمیازه جام باده را
از زبان خامشی تقریر من غافل مباش
جوهرتیغ است این موج به جا استاده را
نیست ممکن رنگ را با بوی گل آمیختن
کم رسد گردکدورت دامن آزاده را
بی تکلف شعله جولان تمنای توایم
نقش پای ما به رنگ شمع سوزد جاده را
شوخی چشمت هم از مژگان توان دیدآشکار
گردن مینا بود رگهای تاک این باده را
سینه صافی می کند آیینه را دام مثال
از قبول نقش نبود چاره لوح ساده را
موج درگوهر زآشوب تپشها ایمن است
نیست تشویش دگر در بند دل افتاده را
زندگی نذر فناکن از تلاش سوده باش
حفظ تاکی مشت خاری سوختن آماده را
ساز خسّت نیست بیدل بی درشتیهای طبع
کمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

جمشید:

امیدوارم ادامه غزلیات بیدل را هم در دسترس قرار بدهید. از زحماتتان تشکر.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *