+ - x
 » از همین شاعر
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
آیینه آب داد ز روی تو دیده را
عمریست درسم از لب لعل خموش تست
یعنی شنیده ام سخن ناشنیده را
ماییم و حیرتی و سر راه انتظار
امید منقطع نشود دام چیده را
نتوان به وحشت از سر آسودگی گذشت
دام ره است گوش صدای رمیده را
خالی ست بزم صحبت ما ورنه در میان
فرصت کجاست اشک ز مژگان چکیده را
اندیشه فال وهم زد و عمر نام کرد
گرد رم به دام نفس واتپیده را
گرداب را نشد خس و خاشاک عیب پوش
مژگان ندوخت چاک گریبان دیده را
دردسر زبان مده از حرف نارسا
از خم برون میار می نارسیده را
در زیر چرخ یک مژه راحت طمع مدار
آفت شناس سایهٔ سقف خمیده را
کرد آب بی زبانی مینای بسملم
در موج خون صداست گلوی بریده را
خواری جزای پای ز دامن کشیدن است
دریاب اشک از مژه بیرون دویده را
تا زندگی ست عمر اقامت نصیب نیست
وحشت شکسته دامن صبح دمیده را
در دام اضطراب کشد عشق را هوس
آرام نیست آتش خاشاک دیده را
بیدل به دام سبحه محال است فکر صید
بی موج باده طایر رنگ پریده را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *