+ - x
 » از همین شاعر
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
در آب آینه روغن فکنده اند اینجا
غبار قافلهٔ عبرتی که پیدا نیست
همه به دیدهٔ روشن فکناه اند اینجا
رسیده گیر به معراج امتیاز چو شمع
همان سری که زگردن فکنده اند اینجا
جنون مکن که دلیران عرصهٔ تحقیق
سپر ز خجلت جوشن فکنده اند اینجا
یکی ست حاصل و آفت به مزرعی که شبی
ز دانه مور به خرمن فکنده اند اینجا
به صید خواهش دنیای دون دلیر متاز
هزار مرد ز یک زن فکنده اند اینجا
سر فسانه سلامت که خوابناکی چند
غبار وادی ایمن فکنده اند این جا
نهفته است تلاش محیط موج گوهر
یه روی آبله دامن فکنده اند اینجا
رموز دل نشود فاش بی چراغ یقین
نظر به خانه ز روزن فکنده ا ند اینجا
مقیم زاویهٔ اتفاق تسلیمم
بساط عافیت من فکنده اند اینجا
چو شمع گردن دعوی چسان کشم بیدل
سرم به دوش فکندن فکند ه اند اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *