+ - x
 » از همین شاعر
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
چون دیده گریبان درم از نام تماشا
چشمم به تمنای توگرداند نگاهی
گل کرد به صد رنگ خط جام تماشا
شد عمروبه راه طلبت چشم نبستم
قاصد مژه ام سوخت به پیغام تماشا
هشدارکه این منظر نیرنگ ندارد
غیر از مژه برداشتنت بام تماشا
تا آینه ات زنگ تغافل نزداید
هرگز به چراغی نرسد شام تماشا
چون شمع حضوری نشد آیینهٔ هوشت
ناپخته عبث سوختی ای خام تماشا
زان حلقهٔ عبرت که خم قامت پیری ست
داردکف خاک تو نهان دام تماشا
حرمانکدهٔ انجمن حال ندارد
صیدی به فراموشی ایام تماشا
فریادکه چشمی به تأمل نگشودیم
رفتیم ازین مرحله ناکام تماشا
مضمون جهان راچقدر قافیه تنگ است
یکسر مژه بستیم به احرام تماشا
مانند شرر توأم ازین غمکده گل کرد
آغاز نگاه من و انجام تماشا
بیدل به گشاد مژه زحمت نپسندی
منظور وفا نیست گل اندام تماشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *