+ - x
 » از همین شاعر
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
معما جزتأمل نیست یک مژگان نظربگشا
ندارد عبرت احوال دنیا فرصت اندیشی
گرت چشمی ست ازمژگان گشودن پیشتر بگشا
به کار بسته ای دل آسمان عاجزترست از ما
محیط از ناخنی دارد بگو عقدگهر بگشا
خرد ازکلفت اسباب ، آزادی نمی خواهد
مگر شور جنون گویدکه دستارت ز سر بگشا
ز فیض صدق اگر داردکلامت بوی آگاهی
به باد یک نفس چشم جهانی چون سحربگشا
حدیث بی غرض شایستهٔ ارشاد می باشد
سر این نامه تا خطش نگردیده ست تر بگشا
به ناموس حیا دامان دل نتوان رهاکردن
تو نور شمع فانوسی همان در بیضه پر بگشا
اجابت پرور رحمت تلاش ازکس نمی خواهد
به دست از دعا خالی ، گریبان اثر بگشا
ز هر نقش قدم واکرده اند آیینهٔ دیگر
مژه خم کن، ز رمز خلوت تحقیق ، در بگشا
به عزم چارهٔ غفلت ز مژگان کسب عبرت کن
رگ خوابی که بگشایی به چندین نیشتر بگشا
گشاد دل به چاک پیرهن صورت نمی بندد
ز بند این قبا واشو، گریبان دگر بگشا
خیال نازکی داری دل خود جمع کن بیدل
بجز هیچ از میان چیزی نمی یابی کمر بگشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *