+ - x
 » از همین شاعر
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
چرخ می گردد دوتا در فکر بار درد ما
گر به میدان ریاضت کهربا دعوی کند
کاه گیرد در دهن از شرم رنگ زرد ما
دور نبود گرکمان صید دلها زه کند
هم ادای ابروی نازی ست بیت فرد ما
می دهد بوی گریبان سحر موج نسیم
می توان دانست حال دل ز آه سرد ما
هم چو نی در هر نفست دایم نقد ناله ای
ای هوس غافل مباش ازگنج باد آورد ما
ما سبکر وحان ز قید ششدر تن فارغیم
مهره ی آزاد دل دارد بساط نرد ما
گر دهد صدبارگردون خاک عالم را به باد
بشکندآشفتگی رنگی به روی گرد ما
دوش با تیغ تبسم رفتی از بزم و هنوز
شور بیرون می دهد زخم نمک پرورد ما
در سواد حیرت از یاد جمالت بیخودیم
روز وشب خواب سحر دارد دل شبگرد ما
نیست بیدل جزنوای قلقل مینای من
هیچکس درمحفل خونین دلان همدرد ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *