+ - x
 » از همین شاعر
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
چرخ می گردد دوتا در فکر بار درد ما
گر به میدان ریاضت کهربا دعوی کند
کاه گیرد در دهن از شرم رنگ زرد ما
دور نبود گرکمان صید دلها زه کند
هم ادای ابروی نازی ست بیت فرد ما
می دهد بوی گریبان سحر موج نسیم
می توان دانست حال دل ز آه سرد ما
هم چو نی در هر نفست دایم نقد ناله ای
ای هوس غافل مباش ازگنج باد آورد ما
ما سبکر وحان ز قید ششدر تن فارغیم
مهره ی آزاد دل دارد بساط نرد ما
گر دهد صدبارگردون خاک عالم را به باد
بشکندآشفتگی رنگی به روی گرد ما
دوش با تیغ تبسم رفتی از بزم و هنوز
شور بیرون می دهد زخم نمک پرورد ما
در سواد حیرت از یاد جمالت بیخودیم
روز وشب خواب سحر دارد دل شبگرد ما
نیست بیدل جزنوای قلقل مینای من
هیچکس درمحفل خونین دلان همدرد ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *