+ - x
 » از همین شاعر
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
ششجهت آیینه بالدگر فشانی گرد ما
مفت موهومی ست گر ما نام هستی می بریم
چون سحرگرد نفس بوده ست ره آورد ما
ما به هستی از عدم پر بی بضاعت آمدیم
باختن رنگی ندارد در بساط نرد ما
یک تأمل چون نفس بر آینه پیچیده ایم
حیرت محضیم و بس گر واشکافی گرد ما
دفتر ما هرزه تازان سخت بی شیرازه است
کو حیا تا نم کشد خاک بیابانگرد ما
چون سحر بیهوده از حسرت نفسها سوختیم
آتشی روشن نشدآخرزآه سردما
نسخهٔ وحشت سواد چشم آهو خواندهایم
گر سیه گردد سراپا نیست باطل فرد ما
شعله راخاکستر خودهم کم ازشمشیر نیست
به که گیرد عبرت از ما دشمن نامرد ما
چون جرس عمری تپیدیم وز هم نگداختیم
سخت جانی چند نالد بر دل بی درد ما
بیدل اقبال ضعیفیهای ما پوشیده نیست
آفتاب عالم عجزست رنگ زرد ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *