+ - x
 » از همین شاعر
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
پا ندارد چو سحر، چندکنی سر پیدا
صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود
وهم تازیدکه شد حلقهٔ آن درپیدا
شاهد وضع برودتکدهٔ هستی بود
پوستینی که شد از پیکر اخگر پیدا
جرم آدم چه اثر داشت که از منفعلی
گشت در مزرع گندم همه دختر پید ا
میکشان جمله شبی دعوت زاهدکردند
چوب در دست شد از دور سر خر پیدا
مگذر از فیض حلاوتکدهٔ مهر و وفاق
خون چو شد شیرکند لذت شکرپیدا
مقصد عشق بلند است زافلاک مپرس
نشئه مشکل که شود از خط ساغر پیدا
قدرت تربیت از بازوی تهدید مخواه
به هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا
دیدهٔ منتظران تو به صدکوشش اشک
روغنی کرد ز بادام مقشر پیدا
فقر درکسوت اظهار هنر رسوایی ست
آخرآیینه نمدکرد ز جوهرپیدا
شخص تمثال دمید از هوس خودبینی
چه نمود آینه گرکرد سکندر پیدا
خلقی ازضبط نفس غوطه به دل زد بیدل
قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *