+ - x
 » از همین شاعر
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
چو گوهر موج ما بیرون دریا می برد ما را
ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان
نگه تا می رود ازخود به یغما می برد ما را
چو فریاد جرس ماییم جولان پریشانی
به هر راهی که خواهد بی خودیها می برد ما را
جنون می ریزد از ما رنگ آتشخانهٔ عالم
به هرجا مشت خاری شد تقاضا می برد ما را
چوکار نارسای عاجزان با اینهمه پستی
به جز دست دعا دیگرکه بالا می برد ما را
همان چون سایه ما و سجدهٔ شکرجبین سایی
که تا آن آستان بی زحمت پا می برد ما را
ز وحشت شعلهٔ ما مژدهٔ خاکستری دارد
پرافشانی به طوف بال عنقا می برد ما را
ندارد نشئهٔ آزادی ما ساغر دیگر
غبار دامن افشاندن به صحرا می برد ما را
مدارایی به یاران می کند تمکین ما، ورنه
شکست رنگ از این محفل چومینا می برد ما را
نه گلشن را زما رنگی نه صحرا را زماگردی
به هرجا می برد شوق تو بی ما می برد ما را
گداز درد توفان کرد، دست از ما بشو بیدل
نبرد این سیل اگر امروز، فردا می برد ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *