+ - x
 » از همین شاعر
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
کف خونی که برگ گل کند دامان قاتل را
زتأثیر شکستن غنچه آغوش چمن دارد
تو هم مگذار دامان شکست شیشهٔ دل را
نم راحت ازین دریا مجو کز درد بی آبی
لب افسوس تبخال حباب آورد ساحل را
درین وادی حضور عافیت واماندگی دارد
مده ازکف به صد دست تصرف پای درگل را
تفاوت در نقاب و حسن جز نامی نمی باشد
خوشا آیینهٔ صافی که لیلی دید محمل را
چه احسان داشت یارب جوهرشمشیر بید
که درهرقطره ی خون سجده ی شکری ست بسرال را
نفس در قطع راه عمر عذر لنگ می
نصیحت پیشرو باشد به وقت کارکاهل را
چو ماه نو مکن گردن کشی گر نیستی ن
که اینجا جپ سعرداری کمالی نیست کاملرا
عروج چرخ را عنوان عزت خواندهٔ لیکن
چنین بر باد نتوان داد الا فرد باطل را
دل آسوده از جوش هوسها ناله فرسا شد
خیال هرزه تازی جاده گردانید منزل را
سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل
من و آیینهٔ نازی که می سوزد مقابل را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *