+ - x
 » از همین شاعر
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
بر خاک نشانی هوس ساغر جم را
معنی نظران سبق هستی موهوم
بیرون شق خامه ندیدند رقم را
بیهوده در اندیشهٔ هستی نگدازی
تاگل نکنی راه صفا خیز عدم را
آشفتگی آیینهٔ تجرید جنون کن
پرچم گل شهرت اثریهاست علم را
بر نقد بزرگان جهان چشم ندوزی
کاین طایفه درکیسه شمردند درم را
آن راکه نفس مایهٔ جمعیت روزی ست
چون مار نباید همه پاکرد شکم را
تا چاشنی فقر فراموش نگردد
از مایدهٔ خلق گزیدیم قسم را
آنجاکه به تحریررسد صفحهٔ حسنت
از نیزهٔ خورشید تراشند قلم را
تشریف ادب سنجی تعظیم نگاهت
برپیکر ابروی بتان دوخته خم را
بی پا و سر از بسکه دویدیم به راهت
در آبله چون اشک شکستیم قدم را
تا خجلت عصیان شود اظهار ندامت
جای مژه بر دیده نهم دامن نم را
بیدل چه اثر واکشد از درد برهمن
نیشی نگشوده ست رگ سنگ صنم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *