+ - x
 » از همین شاعر
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
یک سبق شاگرد استغنا کن این ابرام را
داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند
پخته نتوان کرد زآتش آرزوی خام را
مگذر ازموقع شناسی ورنه در عرض نیاز
بیش ازآروغ است نفرت آه بی هنگام را
می خرامد پیش پیش دل تپشهای نفس
وحشت از نخجیر هم بیش است اینجا دام را
مانع سیر سبکرو پای خواب آلود نیست
بال پروازست زندان نگینها نام را
دوری مقصد به قدر دستگاه جستجوست
قطع کن وهم و خیال قاصد وپیغام را
حسن مطلق داشتم خودبینی ام آیینه کرد
اینقدرها هم اثر می بوده است اوهام را
چون غبار شیشهٔ ساعت تسلی دشمنیم
از مزاج خاک ما هم برده اند آرام را
زندگی تاکی هلاک کعبه و دیرت کند
به که از دوش افکنی این جامهٔ احرام را
ازتغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست
تشبه یکرنگ ست اینجادرد و صاف جام را
حلقهٔ آن زلف رونق از غبار دل گرفت
دود آه صید باشد سرمه چشم دام را
کی رود فکر مضرت از مزاج اهل کین
مار نتواند جدا از زهر دیدن کام را
عرض مطلب دیگر واظهار صنعت دیگر است
بیدل زآیینه نتوان ساخت وضع جام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *