+ - x
 » از همین شاعر
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
موج این گوهر نمی دانم چه پهلو زد مرا
عمرها شد آتشم افسرده است ما نفس
خنده ها بسیارکردیم گریه آموزد مرا
زان همه حسرت که حرمان باغبارم برده است
می زند دامن نمی دانم کی افروزد مرا
محرم آن شعله خویم جانب دیرم مخوان
عالمی را جمع سازم هرکه بدوزد مرا
حرف لعل اوخموشم کردبیدل عمرهاست
گبر دارد رو به محرابی که می سوزد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *