+ - x
 » از همین شاعر
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 موج پوشید روی دریا را
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 ز آهم مجویید تأثیر را
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
به ناامیدی جاوید گشته اند مرا
به فرصت نگه آخر است تحصیلم
برات رنگم و برگل نوشته اند مرا
طلسم حیرتم ویک نفس قرارم نیست
به آب آینهٔ دل سرشته اند مرا
کجا روم که شوم ایمن زلب غماز
به عالم آدمیان هم فرشته اند مرا
چگونه تخم شرارم به ریشه دل بندد
همان به عالم پروازکشته اند مرا
فلک شکارکمندی ست سرنگونی من
ندانم از خم زلف که هشته اند مرا
تپیدن نفسم ، تارکسوت شوقم
که در هوای تو بیتاب رشته اند مرا
ز آه بی اثرم داغ خامکاری خویش
به آتشی که ندارم برشته اند مرا
چوچشم بسته معمای راحتم بیدل
به لغزش نی مژگان نوشته اند مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *