+ - x
 » از همین شاعر
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
ببوسد تا قیامت بوی گل خاک مزارم را
ز افسوسی که دارد عبرت خون شهید من
حنایی می کند سودن کف دست نگارم را
مبادا دیدهٔ یعقوب توفان نموگیرد
نگاری در سر راه تمنا انتظارم را
ز اشکم بر سر مژگان عنان داری نمی آید
گر وتازی ست باصد شعله طفل نی سوارم را
توقع هرچه باشد بی صداعی نیست ای ساقی
قدح برسنگ زن تا بشکنی رنگ خمارم را
ز دل شورقیامت می دماند رشک همچشمی
به هر آیینه منمایید روی گلعذارم را
شرارکاغذم از فرصت عیشم چه می پرسی
به رنگ رفته چشمکهاست گلهای بهارم را
به چشم بسته هم پیدا نشدگرد خیال من
نهانتر از نهانها جلوه دادند آشکارم را
هوس در عالم ناموس یکتایی نمی گنجد
سراغش کن ز من هرجا تهی یابی کنارم را
گر این بیحاصلی از مزرع خشکم نمو دارد
جبین هم دست خواهد از عرق شست آبیارم را
چو آتش سرکشیها می کنم اما ازین غافل
که جز افتادگی کس برنخواهد دشت بارم را
شررخیزست گرد پایمال بیکسی بیدل
به یاد دامن قاتل مده خون شکارم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *