+ - x
 » از همین شاعر
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
مگر شکستن دل پرکند ایاغ مرا
شبی که دیده کنم روشن از تماشایت
فتیله مدتحیربو د چراغ مرا
ز برق یأس جگرسوز باده ای دارم
که شعله نیزنبوسد لب ایاغ مرا
نشاط باده به مینای غنچگیها بود
شکفتگی همه خمیازه کرد باغ مرا
خمار شیشهٔ چرخ از نگونی اش پداست
چسان علا ج کندکلفت دماغ مرا
در ابروی تو شکن پرورد تغافل چند
مقام فتنه مکن گوشهٔ فراغ مرا
هزاررنگ ز بخت سیاه من گل کرد
زمانه شوخی طاووس داد زاغ مرا
چوموج سرمه نهانم به چشم خوش نگهان
زحلقهٔ رم آهوطلب سراغ مرا
فسردگی مطلب از دلم که در ایجاد
به تیغ شعله بریدند ناف داغ مرا
مگر ز ناله تهی گشت سینهٔ بیدل
که خامشی است سبق عندلیب باغ مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *