+ - x
 » از همین شاعر
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
به هر سو سیر کشتی بر کمر دارد گدا اینجا

دماغ بی نیازان ننگ خواهش بر نمی دارد
بلندی زیر پا می آید از دست دعا اینجا

غبار دشت بیرنگیم و موج بحر بی ساحل
سر آن دامن از دست که می گردد رها اینجا؟

درین صحرا به آداب نگه باید خرامیدن
که روی نازنینان می خراشد نقش پا اینجا

غبارم آب می گردد ز شرم گردن افرازی
ز شبنم بر نیایم گر همه گردم هوا اینجا

لباسی نیست هستی را، که پوشد عیب پیدایی
سحر از تار و پود چاک می بافد ردا اینجا

شبستان جهان و سایهٔ دولت، چه فخر است این
مگر در چشم خفاش آشیان بندد هما اینجا

حضور استقامت می پرستد شمع این محفل
به پا افتد اگر گردد سر از گردن جدا اینجا

به دوش نکهت گل می روم از خوبش و می آیم
که می آرد پیام ناز آن آواز پا اینجا

به گوشم از تب و تاب نفس آواز می آید
که گر صد سال نالی بر در دل نیست جا اینجا

امید دستگیری منقطع کن زین سبک مغزان
که چون نی ناله بر می خیزد از سعی عصا اینجا

صدای التفاتی از سر این خوان نمی جوشد
لب گوری مگر وا گردد و گوید بیا اینجا

هوس گر چاکی از دامان عریانی به دست آرد
نیافتد در فشار تنگی از بند قبا اینجا

به رنگ آمیزی اقبال منعم نازها دارد
ندید این بیخبر روی که می سازد سیا اینجا

طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل
جهان لبریز استغناست گر باشد حیا اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *