+ - x
 » از همین شاعر
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
عاقبت کرد این در واکرده زندانی مرا
محو شوقم بوی صبح انتظاری برده ام
سرده ای حیرت همان در چشم قربانی مرا
جوش زخم سینه ام ، کیفیت چاک دلم
خرمی مفت تو ای گل گر بخندانی مرا
ای ادب ، سازخموشی نیز بی آهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا
مدّعمرم یک قلم چون شمع دروحشت گذشت
آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا
عجز هم چون سایه اوج اعتباری داشته ست
کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا
پرده ساز جنونم خامشی آهنگ نیست
ناله می گردم به هر رنگی که گردانی مرا
ناله واری سر ز جیب دل برون آورده ام
شعلهٔ شوقم ، مباد ای یأس بنشانی مرا
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمی دانم تو می دانی مرا
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه ام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *