+ - x
 » از همین شاعر
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرچند گرانی بود اسباب جهان را
تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را
بیتاب جنون در غم اسباب نباشد
چون نی به خمیدن نکشد ناله کشان را
بیداری من شمع صفت لاف زبانی ست
دل زاد ره شوق بود ر یگ روان را
آفاق فسون انجمن شور خموشی ست
دارم ز خموشی به کمین خواب گران را
ایمن نتوان بود ز همواری ظالم
حیرت لگن شمع زبان ساز دهان را
بنیاد کج اندیش شود سخت ز تهدید
در راستی افزونی زخم است سنان را
ممسک نشود قابل ایمان خساست
از بند قوی مهره مکن پشت کان را
ما را به غم عشق همان عشق علاج است
تا نشمرد انگشت شهادت لب نان را
خط فیض بهار دگر از حسن تو دارد
مهتاب بود پنبهٔ ناسورکتان را
وقت است کنون کز اثر خون شهیدان
جوش رگ گل می کند این شعله دخان را
عشرت هوس رفتن رنگم چه توان کرد
شمشیر تو یاقوت کند سنگ فسان را
باشدکه سراز منزل مقصود برآریم
کردند بهار چمن شمع خزان را
بیدل نفست خون مکن از هرزه درایی
چون جاده درین دشت فکندیم عنان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *