+ - x
 » از همین شاعر
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
که نقش پای هم گرداب شد فرهاد و مجنون را
جنون می جوشد از مدّ نگاه حیرتم اما
به جوی رگ صدانتوان شنیدن موجهٔ خون را
چو سیمت نیست خامش کن که صوتت براثرگردد
صداهای عجایب از ره سیم است قانون را
تبسم ازلب او خط کشید آخر به خون من
نپوشید از نزاکت پردهٔ این لفظ مضمون را
به هرجا می روم ازحسرت آن شمع می سوزم
جهان آتش بود پروانهٔ از بزم بیرون را
درشتیهاگوارا می شود در عالم الفت
رگ سنگ ملامت رشتهٔ جان بود مجنون را
به خون می غلتم از اندیشهٔ ناز سیه مستی
که چشم شوخ او درجام می حل کرد افیون را
دل داناست گر پرگارگردون مرکزی دارد
چو جوش می، سر خم ، مغز می داند فلاطون را
چه سازد موی پیری با دل غفلت سرشت من
که برآلایش باطن تصرف نیست صابون را
مشو زافتادگان غافل که آخر سایهٔ عاجز
به پهلو زیردست خویش سازدکوه وهامون را
ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشن
به سر خاکستر است از دورگردون طبع موزون را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *