+ - x
 » از همین شاعر
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
جوش حیرت مژه سازد نگه آهو را
ما هم ازتاب وتب عشق به خود می بالیم
بر سر آتش اگر هست دمیدن مو را
عرض شوخی چه دهد نالهٔ محروم اثر
تیغ بی جوهر ماکرد سفید ابرو را
بس که تنگ است فضای چمن از نالهٔ من
بر زمین برگ ل از سایه نهد پهلو را
سرنوشتم نتوان خواند مگر در تسلیم
توأم جبههٔ خود ساخته ام زانو را
خاک گردیدم و از طعن خسان وارستم
آخر انباشتم از خود دهن بدگو را
نبض دل هم به تپش ناله طرازنفس است
چنگ اگر شانه به مضراب زندگیسو را
خال از نسبت رخسار تو رنگین تر شد
قرب خورشید به شب کرد مدد هندو را
صافی دیده و دل مانع تمییز دویی ست
پشت عینک به تفاوت نرساند رو را
تا نظر می کنی ازکسوت رنگ آزادیم
رگ گل چند به زنجیرنشاند بورا
بیدل این عرصه تماشاکده ی الفت نیست
سبزکرده ست در و دشت رم آهو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *