+ - x
 » از همین شاعر
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
تحیرآینهٔ رنگ می کند بو را
خموش گشتم و اسرار عشق پنهان نیست
کسی چه چاره کند حیرت سخنگو را
سربریده هم اینجا چوشمع بیخواب است
مگر به بالش داغی نهیم پهلو را
ندانم از اثرکوشش کدام دل است
که می کشند به پابوس یارگیسو را
چه ممکن است نگرددکباب حیرانی
نموده اند به آیینه جلوه ی او را
به سینه تا نفسی هست ، مشق حسرت کن
امل به رنگ کشیده ست خامهٔ مو را
غبار آینه گشتی ، غبار دل مپسند
مکن به زشتی روجمع، زشتی خورا
اگر به خوان فلک فیض نعمتی می بود
نمی نمود هلال استخوان پهلو را
دمی به یاد خیال تو سر فرو بردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
گرفته است سویدا سواد دل بیدل
تصرفی ست درین دشت چشم آهو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *