+ - x
 » از همین شاعر
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
گنبد دستار کو بردارد آواز تو را
جز صدای لفظ نامربوط او معنی کجاست
نغمهٔ دولاب آهنگی بود ساز تو را
پیری و طفلی بجا، نقص و کمال توام اند
نیست چندان امتیاز انجام و آغاز تو را
در تغافل هم نگه می پروردبی شیوه نیست
سرمهٔ نیرنگ باشد چشم غماز تو را
می کندقطع سخن ، اظهارفضلش آفت است
جز بریدن کی بود حرفی لب گازتو را
ازتماشا حیرت بی بهره چون آیینه است
شوق بینایی نباشد دیدهٔ باز تو را
تا نگردد فاش سرّ مستی ات مگشای چشم
چون پری کاین شیشه ظاهر می کند راز تو را
خم شد از بار تعلق قامتت زیبنده نیست
دعوی وارستگی چون سرو انداز تو را
بیدل ارباب تأمل با عروجت چون کنند
آشیان برتر بود از رنگ پرواز تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *