+ - x
 » از همین شاعر
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به حیرت آینه پرداختند روی تو را
زدند شانه ز دلهای چاک موی تو را
چه آفتی توکه از شوخیت زبان شرار
به کام سنگ برد شکوه های خوی تو را
زخارهرمژه صد ر نگ موج گل جوشد
به دیده گرگذر افتد خیال روی تو را
غلام زلف تو سنبل ، اسیر روی توگل
بنفشه بنده خط سبز مشکبوی تو را
ز رنگ غازه فروشد به شاهدان چمن
نسیم اگر برباید غبارکوی تو را
ز تیغ ناز توام این قدر امید نبود
به زخم دل که روان کرد آب جوی تو را
ندانم از دل تنگ که جسته است امشب
که غنچه ها به قفس کرده اند بوی تو را
به حرف آمدی و زخم کهنه ام نو شد
به حیرتم چه نمک بودگفت وگوی تورا
تپیدن دل عشاق نسخه پرداز است
دقایق طلب وبحث جستجوی تورا
بهار حسرت ما زحمت خزان نکشد
کستگی نبرد رنگ آرزوی تو را
درین چمن به چه سرمایه خوشدلی بیدل
که شبنمی نخریده ست آبروی تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *