+ - x
 » از همین شاعر
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
شکست آینه ، آیینه است روی تو را
ز دست لطف و عتابت در آتش و آبم
بهشت و دوزخ ماکرده اند خوی تو را
به هرطرف نگری، شوق ، محو خودبینی ست
دکان آینه گرم است چارسوی تو را
به ترهات مده زحمت نفس زاهد
که ازاثر، نمکی نیست های وهوی تورا
ز خاک میکده سرمایهٔ تیمم گیر
که هیچ معصیتی نشکندوضوی تورا
به چاک جیب سحر فکربخیه برباد است
گسسته اند چو شبنم ز هم رفوی تو را
چه لازم است کشی انتظار تیغ اجل
فشارآب بقا بس بودگلوی تو را
بود به جرم درستی شکست کار حباب
پری ست آنکه تهی می کند سبوی تورا
غم شکنجهٔ اوهام تا به کی خوردن
به رنگ آن همه نشکسته اند بوی تورا
زفرق تا قدم افسون حیرتی بیدل
کسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *