+ - x
 » از همین شاعر
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
محرمان لبریز یوسف دیده اند این چاه را
در دبستان طلب تعطیل مشق درد نیست
همچو نال خامه در دل خشک مپسند آه را
زحمت شیب و شباب از پیکر خالی مکش
محوگیر از خاطر این تصویر سال و ماه را
درخور هر کسوت اینجا تار و پود دیگر است
بر نوای نی متن ماسورهٔ جولاه را
پند ناصح پر منغص کرد وقت می کشان
ازکجا آورد این خر نغمهٔ جانکاه را
ناتوانی گر شفیع ما نگردد مشکل ست
عاجزان دارند یک سر زیر دندان کاه را
چاپلوسی در طبیعت چند پنهان داشتن
حیله آخر پوست بر تن می درّد روباه را
تاگهر باشد، حباب ، آرایش عزت مباد
از سر بی مغز بردارید تاج شاه را
می توان کردن بدی را هم به حرف نیک ، نیک
از اثر خالی مدان خاصیت افواه را
مرگ هم زحمتکش هستی ست تاروز حساب
منزل ما جمع دارد پیچ وتاب راه را
کارها داریم بیش از رنج دنیا، چاره نیست
احتیاج است آنکه رغبت می کند اکراه را
چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغ کرد
یک گره میدان نبود این رشتهٔ کوتاه را
ای هوس شکر قناعت کن که استغنای فقر
بر سر ما چتر شاهی کرد برگ کاه را
یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول
لغزش پا در هوای اشک دارد آه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *