+ - x
 » از همین شاعر
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۲

نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
زخم خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را
برنمی آید درشتی با ملایم طینتان
می شکافد نرمی مغز استخوان پسته را
خاک نتواند نهفتن جوهر اسرار تخم
طبع دون کی پاس داردنکتهٔ سربسته را
یأس کرد آخر سواد موج دریا روشنم
خواندم از مجموعهٔ آفاق نقش شسته را
نشئه را از شوخی خمیازهٔ ساغر چه باک
نیست از زنجیرپروا نالهٔ وارسته را
خصم عاجز را مدارا کن اگر روشندلی
می کشد شمع ازمژه خاربه پا بشکسته را
نسخهٔ حسن آنقدر روشن سوادافتاده است
کز تغافل می توان خواندن خط نارسته را
محوشد هستی وتشویش من وماکم نشد
شبهه بسیار است مضمون ز خاطرجسته را
تا زغفلت وارهی درفکرجمعیت مباش
تهمت خواب است مژگان بهم پیوسته را
دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس
پاس گوهر نیست ممکن رشتهٔ بگسسته را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *