+ - x
 » از همین شاعر
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
در دل مینا برون گردی ست رنگ باده را
خوابناکان را نمی باشد تمیز روز و شب
ظلمت ونور است یکسان تن به غفلت داده را
ناتوانی مشق دردی کن که در دیوان عشق
نیست خطی جز دریدن نامه های ساده را
همچوگوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع کن
چند چون کف بر سر آب افکنی سجاده را
نیست سرو از بی بری مؤمنون احسان بهار
بار منت خم نسازدگردن آزاده را
آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتی
نشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را
اشک یأس آلوده بود، از دیده بیرون ریختم
خاک بر سرکردم این طفل ندامت زاده را
هرکجا عبرت سواد خاک روشن می کند
خجلت کوری ست چشم از نقش پا نگشاده را
بی نفس گشتن طلسم راحت دل بوده است
موج منزل می زنم تا محوکردم جاده را
بیدل از تسلیم ، ما هم صید دلهاکرده ایم
نسبتی ، با زلف می باشد سر افتاده را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *